بهشت جاودان

09131981215

 

 

با سلام  به وب (شهپر ) خوشامدید

  برای مشاهده کامل شعر ها به قسمت عناوین مطالب در بالا صفحه مراجعه کنید

 

                                          شاعر:(مرتضی میرحسینی)

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۶ساعت ۰:۳۳ قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

دلسوختگان

حال این سوخته دل را بجز از شمع نداند

که چنین بر سر ما تا به سحر اشک فشاند

 

بجز از سینه پر سوز من و شمع جگر سوز

سوختن و ساختن و شعله گرفتن که تواند

 

شاید این رشته ی درهم شده ی درد و غمم را

که بود رشته ی جانم    ز کرم در گسلاند

 

من و شمعی که شبیه هم و هی میسوزیم

او چو من سوخته دل گشته و دلسوخته ماند

 

بی شک از حال من و یاکه دل سوخته ی شمع

چو نویسی به  کتابی قلمت خون بچکاند

 

گرچه آن یار جفا پیشه مرا میکشد از غم

شاید آنکه به یکی بوسه ز مرگم برهاند

 

گر که از شمع    غم "شهپر" دلسوخته پرسی

به بزرگی جهان شرح مرا بهر تو خواند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۴ساعت ۱۱:۳۸ قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

سایه سرو

رفتی چرا ای نازنین  بازآ دوباره

تا آنکه چینم از دو چشمانت ستاره

 

برگرد و بنشین در کنارم ای دلارام

شاید که با یک بوسه گیرد این دل آرام

 

با دیدن چشمان زیبای تو مستم

خواهم که گیرم زلف پر چینت به دستم

 

یکدم بیا تا در کنار هم بمانیم

در گوش یکدیگر حدیث عشق خوانیم

 

از عاشقی و عشق و شیدایی بگوییم

عطر و گلاب عشق را باهم ببوییم

 

بگذار بگیرم در بغل آن قد رعنا

در سایه سروت نشینم شاد و شیدا

 

با کوهی از عشق و امید و آرزوها

خیره بمانم برجمال آن دلارا

 

دستی به زیر سر نهم دستی به گردن

با بوسه ای شایدبه کام دل رسیدن

 

"شهپر"نداردجز وصالت آرزویی

دارم امیدخلوتی و گفتگویی

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۶ساعت ۰:۴۲ قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

درحضور شمع

بی تو ای آرام جان درخانه نتوانم نشست

بی رخت ای دلبر جانانه نتوانم نشست

 

نرگس جادوی تو مانند جامی پر می است

بی تو و بی باده و پیمانه نتوانم نشست

 

گرچه می سوزی دل و جان مرا باغمزه ات

درحضورشمع چون پروانه نتوانم نشست

 

تا که در دام تو و زنجیر گیسوی توام

با خیال وشوق آب و دانه نتوانم نشست

 

یکنفس خواهم بدون اشک بنشینم برت

درغم عشق تو چون دردانه نتوانم نشست

 

خاطرات آن پریرو زنده میدارد مرا

ورنه همچون مردگان در خانه نتوانم نشست

 

تا امیدی بر وصالت در دل "شهپر"بود

بی دلارامی چو تو بیگانه نتوانم نشست

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۶ساعت ۰:۸ قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

در دام خویش

آن طره ی گیسوی تو چون در شکن افتد

طوفنده ترین لرزه براندام من افتد

 

وقتی که عرق از گل رخسارتو ریزد

چون ژاله که بر باغ گل از نسترن افتد

 

آه شررازسینه به یکباره برآرم

گر نرگس جادوی تودرچشم من افتد

 

دلچسب بود سایه ی فد تو در این دشت

چون سایه سروی که به روی چمن افتد

 

دامی که نهادی به سر راه دگر کس

شاید که به جای دگری خویشتن افتد

 

آن طوطی شکر شکن باغ گلستان

هرگز نتواند چو تو شیرین سخن افتد

 

"شهپر"زلب لعل تو چون در سخن آید

آب ازدهن تنگ عقیق یمن افتد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۴ساعت ۱۵:۷ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

می ومطرب

بی می و مطرب نچرخد این مدار

می بریز ومطربی در بزم ّآر

 

کارو بارم بی می و مطرب تباه

بگذرد با رسم عادت روزگار

 

جامه را باید که در مستی درید

در لباس زهد پاشد روزگار

 

گفت واعظ تا زباده توبه کن

او کجا داند ز مستی وخمار؟

 

گلرخی خواهم که گل چینم از او

کی گذارم عمر خود را بی بهار

 

در خیالم نقش اورا میکشم

کی شود طی زندگانی بی نگار

 

بعد از این دست من و دامان او

تا بگیرد دست "شهپر"دست یار

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۴ساعت ۱۴:۵۰ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

سوی حق

میروم سوی خالق یکتا       سوی پروردگار بی همتا

 

جسم وجانم زهم جدا گردید       روحم از این قفس رها گردید

 

نزد حق شادمانه باید رفت        نغمه خوان عاشقانه باید رفت

 

میشوم شادمان که در رفتن       رقص و شادی کنم سپس خفتن

 

موقع رفتنم بخوان آواز             با نی و چنگ وبا ترانه و ساز

 

جانم از تن جدا شده امروز       با نوایی به بزم من افروز

 

هفتمین روز مطربی آرید        جشن و بزم و سماع به پا دارید

 

درشب جمعه گو که مطرب ها     بنوازندساز و نی آنجا

 

گرچه من زیر خاک پنهانم       از برایت ترانه میخوانم

 

برسر قبر من بیا دلبر         تاشوی هم نوا تو با"شهپر"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۴ساعت ۱۴:۱۴ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

خطا کردم .خطا کردم

من آنروزیکه با تو عهد میبستم خطا کردم

دمی گفتم به امید تو بنشستم خطا کردم

 

میان مسجد و میخانه چون پروانه می چرخم

شنیدی عاشقم یا مست می هستم خطا کردم

 

من از زوز ازل پابند اویم با خیالش خوش

بجز دلدار بر هرکس که دل بستم خطا کردم

 

به سان بره آهویی چمان در دشت و صحرایم

مکن عشوه که گر کردی تو پابستم خطا کردم

 

تو با من عشق می ورزی و من از عشق او سرمست

اگر بر جعد گیسویت  کشم دستم خطا کردم

 

دل"شهپر"چنان در بند آن یار جفا کار است

که گر از فکر او رستم خطا کردم . خطا کردم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ساعت ۱۱:۴۹ قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

زیارتگاه فاطمه اطهر

به روی تپه ای مشرف به راین

زیارتگاه بانوی دو عالم

 

سعادت یارشد با بنده شهپر

که رفتم دیدن فاطمه اطهر

 

شدم مفتون نام این زیارت

صفادیدم زباغ و زین عمارت

 

چه زیبا و دل انگیز است اینجا

صفا بخشیده نام او به دلها

 

نشستم ساعتی در بارگاهش

دل و دین را سپردم در پناهش

 

پناهم داد و از خود بی خودم کرد

ز ظلمت وا رهانید و ردم کرد

 

همین نام و همین جا درهمین شهر

دلم آیینه گردید و منور

 

تو گویی رفته ام اندر مدینه

که حج مستمندان هم همینه

 

نشستم هی نشستم هی نشستم

به غمهای درونم دیده بستم

 

به یاد آوردم از غمهای زهرا

که نام اطهرش شد نام اینجا

 

کنون که کعبه ای در شهر داریم

همین جا دل به مهرش می سپاریم

 

چرا بیهوده هر دم میرویی حج

چرابر مشرکین پولت کنی خرج

 

بیا با پول این عمره بسازیم

زیارتگاهی و بر آن بنازیم

 

حالا که قبرر مادر را ندانیم

همین جا دل به مهرش می سپاریم

 

بسازیم بارگاهی همچو نامش

بلند بالا و در شان مقامش

 

شویم خود خادم او تا که شاید

امام و صاحب الامرم بیاید

 

بگوییم مادرت آقا اینجاست

و اینجا امن تر از هر جای دنیاست

 

چه خوش شهرداری و اوقاف در این راه

کنند کاری برای این گذرگاه

 

گدار و جاده اش هموار گردد

همه جایش گل و گلزار گردد

 

چنانچه جذب گردشگر نماید

از این زیبا و زیباتر نماید

 

بیایند زایران در بارگاهش

به شوق دیدن آرامگاهش

 

اگر همت کنند این مردم خوب

بسازیم بارگاهی خوب و مطلوب

 

امام و فاطمه دلشاد گردد

تمام شهرمان آباد گردد

 

برو "شهپر" ز کهن سین به بالا

بکن از فاطمه اطهر تمنا

 

که روزی آرزویت را بر آرد

سرا سر نور بر راین فشاند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ساعت ۱۱:۳۲ قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

ماه شب چارده

آن چهره ی زیبای تو چون لعبت چینست

یا آنکه شب است و مه ما روی زمینست

 

نیمی ز نگاهت به مه بدر بیا رزد

در هر شکن کاکل تو نور جبینست

 

زیبابود ار ماه فلک در شب چارده

اما تو مپندار که زیباتر از اینست

 

لعل لب تو همچوعسل شهد شکربار

یا گوهر تابنده که چون در ثمینست

 

بوی نفست عطر دل آویز بهار

لعل لب تو شاخ نباتی شکرینست

 

شیرین سخنت نغمه و صوتیست دلارام

پر شورو گهر بار کلامت نمکینست

 

قدت به بلندی قد کوه هزارست

زلف تو کمندست و به آبشار قرینست

 

هرچند زنی تیر جفا بر دل "شهپر"

روی از تو نپیچد که درآن حلقه نگینست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۸ساعت ۱۵:۲۹ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

حسرت دیدار

لبت ای یار چه شرین و شکرانگیز ست

پسته ی تنگ دهانت چه شکرآویزست

 

هرچه چشم من دلسوخته خونریزترست

نرگس چشم تو زیبا و گهر انگیزست

 

نکنم پند تو ای زاهد خوش باور نیک

غیر تو چشم من از هرچه گنه پرهیز ست

 

اخم ابروی تو راحت بکشد عاشق را

خط ابروی تو چون خنجر و بر ما تیز ست

 

در دلم مهر تو و عشق تو خوش جا کرده

آنچنانکه دلم از هر دو پر و لب زیزست

 

خون دل میخورم و تا به سحر می نالم

چشمم از حسرت دیدار رخت خون ریزست

 

بس هوای رخ زیبای تو دارد "شهپر"

همچو بلبل همه شب  زنده دل و شب خیزست

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۸ساعت ۱۵:۱۲ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

آلاچیق

خوش بنا کردم آلاچیقی میان خانه ام

تاشود خلوتگه تنهایی وکاشانه ام

 

صبح برمیخیزم وگردش کنان بر گرد آن

میکنم جاروب وآب پاشی گل و گلخانه ام

 

گوشه ای دلفین و حوضی  ناله ی فواره ای

بوی یاس و نسترن در جای جای خانه ام

 

می نشینم روی قالی روبرویباغ گل

زیر دستم متکا خوش تر زهر فرزانه ام

 

آتشی در منقل وو در زیر خاکستر نهان

در کنارم جام می با باده ای مستانه ام

 

لحظه ای با خواندن شعری و گاهی نغمه ای

میسرایم شعر و شرح دلبرجانانه ام

 

"شهپر"از دنیا چه میخواهی در این بازار عشق

دلبری شرین زبان تا پر کند پیمانه ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۸ساعت ۱۴:۵۶ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

دیگه چی میخوای ا خدا

میدونی راین ما ورچی شهرستون نمیشه

مث راور و رابر شهری ا کرمون نمیشه

 

راین ماسالها که بخش و بخشداری داره

تاریخی به وسعت ارگ کهن سالی داره

 

اون روزا که چارتا شهر بیشتر توی استان نبود

شهرهای امروزی حتی ی دهستان نبود

 

راین ما حاکم و محکمه و بخشداری داشت

حموم ودرمونگاه وآب انبارو شهرداری داشت

 

ببینیداین ارگ ما که سالها قدمت دارد

کوه و آبشارش تو دنیا خیلی عظمت داره

 

سرو ما چارصدسال و چنارامون هزار سالن

امام زاده هایمون همه شون خوب و با حالن

 

ازهنرمندی و فرهنگ که توی دنیا تکه

در کشاورزی و صنعت جاش رو عرش وفلکه

 

جمعیت شهرمون جمعیت ی استان بود

باغهای سبز وخرم مث ی گلستان بود

 

صنعت وصنعتگرونش شهره ی عالم شدن

آدمای با صفا همه تو راین جم شدن

 

هرجا که اسم راین شه همه از جا پا میشن

راینی که رد میشه همه پیشش دولا میشن

 

آب خوب . هوای خوب باغای سبز و با صفا

مردمونش مهربون دیگه چی میخوای  ا  خدا

 

بیایید کاری کنیم به حال این جمعیتش

که بهونه نکنن برای آمارکمش

 

چی میشه که شهرمون ی روزی شهرستون بشه

خوشی و شادمونی نصیب مردمون بشه

 

بزارین کنا ردیگه این لج و لجبازییارو

ی ردیف بودجه خوش حال کنین اینجایارو

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۸ساعت ۱۴:۳۴ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

کهن پساب راین

شهر گلم من به فدایت شوم

خادم و دربان سرایت شوم

 

آب و هوای خنک و آبشار

قله ی زیبنده ی کوه هزار

 

آب روان سایه ی سنگین بید

بوی گل و سو سن و عشق و امید

 

سرو و چناران بود آرام جان

خوش تر از آن نقش شب  آسمان

 

گنبد و گلدسته ی شیر خدا

پنج تن شه زید خوش و با صفا

 

زیر چناران لب کهن پساب

بلوار افلاطون و عطر و گلاب

 

بی تو مرا صبر و قراری نماند

یاد تو از غصه مرا وارهاند

 

دل به تو بستیم و نگارم تویی

خرمی و صبر و قرارم تویی

 

خاک تو گلزار تن "شهپر"است

هر وجبش سیم و زر و گوهر است

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت ۱۵:۴۲ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

یادگاری از پیشینیان

بشنو ای فرزند پاک آسمان

یادگار کورش و آهنگران

 

بشنوید از قله های افتخار

بشنوید از تیر آرش درکمان

 

رسنم و سهراب و مردان دلیر

بو علی سینا و رازی نکته دان

 

حافظ وسعدی و خواجو با غزل

مولوی . فردوسی شاهنامه خوان

 

شاه عباس ورضا شاه کبیر

داریوش و نادر از شاهنشهان

 

تخت جمشید .طاق کسری . شهیاد

یاد بودی مانده از پیشینیان

 

سی سه پل . میدان شاه و چار باغ

راه آهن . جاده ی مازندران

 

مانده بر جا یادگارانی سترگ

از شهان تاج و تخت این کیان

 

افتخاراتی که بر" شهپر "گذشت

کی توان بنشست با نا محرمان

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت ۱۵:۲۰ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

درمکتب خمینی

یاد آن لهجه ی نمک دارت

یادآن خنده ی گهربارت

 

چهره ی مهربان ونورانی

تو بزرگی و نیک میدانی

 

شیر مردی و از تبار علی

درفقاهت تویی امام و ولی

 

مثل تو کس نخوانده آزادی

روح یزدان  .شفیع و دلشادی

 

دل ما شاد وروح تو هم شاد

ازتو داریم کشوری آزاد

 

از اجانب دگر رها گشتیم

پیرو مکتب شما گشتیم

 

مکتبت مکتبی علی وار است

سخنانت همه گهرباراست

 

ظلم و کین از میان مردم رفت

ظالمین از میان مردم رفت

 

ای خمینی امام و پیر و مراد

نام تو جاودان و روحت شاد

 

انقلابت به سرخی خورشید

همه جاشور بود و عشق و امید

 

من به خال لبت گرفتارم

بس غزل از تو در بغل دارم

 

"شهپر" ازهجر تو شده بیمار

چون تو هستی مراد و مونس و یار

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت ۱۵:۴ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

سیدافلاطون خان معتمد میرحسینی

نیک مردی همچو افلاطون به راین شهردار

سیدی والامقام ومهربان و با وقار

 

اولین شهردار راین شهریاری مهربان

بهر مردم مونس وخدمتگذار .دلدارو یار

 

حاکمی با غیرت وخوش سیرت و بالابلند

عالمی نیکوسرشت با خاطراتی بیشمار

 

عدل و انصاف و مروت داشت آن سرو روان

خان ما با مردمش چون حاکمان روزگار

 

بوستانها و خیابانها و جاده , آب وبرق

گنبد شیر خدا هم ماندهد از او یادگار

 

مانده برجا خاطرات چار چنار و سرو ما

پس خوشا آیندگان با اینهمه سرو و چنار

 

خوش بود تا مینوشتیم بر در و دیوار شهر

میرحسینی معتمد والاترین وماندگار

 

سالها "شهپر"مرید درگه آن یار بود

رحمتش را مخلصانه خواهد از پروردگار

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت ۱۴:۱۱ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

سیدنصرت الله معین زاده میرحسینی

اگرچه دراین باغ گلهای بسیاربود

درآن نصرت الله معین زاده سالاربود

 

توای سروبالابلند و تو ای مهربان شهریار

خداوندیزدان تورا مونس ویار بود

 

تو بودی ادیب وهنرمند و فرهیخته

صفا در دلت بود و مهرت علی وار بود

 

تو شیرین سخن بودی و پاکدل ءمهربان

که جمعی زداغت پریشان وغمخواربود

 

نشسته به دلهای پیروجوان مهر تو

که لطفت به اقوام و خویشان واغیاربود

 

تو با قلب پاکت که رفتی به سوی بهشت

گلی چون تو جایش همیشه به گلزاربود

 

به یاد توام ای روان شاد نیکو سرشت

که"شهپر"مریدو مرادش تو دلداربود

 

چه خوش بود اگر مینوشتیم با سیم و زر

عزیز دل ما سخندان و پر بار بود

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت ۱۳:۵۴ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

شام غریبان

این جهان درد وغم و غصه فراوان دارد

قصه ای پر شرر از دوری و هجران دارد

 

        نبود درد فراقی به جگر سوزی هجر

         که در آن سوز وغم و ناله و حرمان دارد

 

دیده بودم غم جانسوز فراوان لیکن

غم هجران نه دوایی و نه درمان دارد

 

         بی تو ای سرو روان از غم هجران چه کنم

          که شب بی سحرم  شام غریبان دارد

 

بر سر کوی تو بنشینم و فریاد زنم

تا بدانی که غمت سوز فراوان دارد

 

          دل به شوق نگهی بر گل رخسار تو بود

          چونکه این دل هوس دلبر جانان دارد

 

"شهپر "ازساغر و صهبا بطلب بوی وصال

که شراب ازلی ساقی دوران دارد

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۸ساعت ۰:۳۷ قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

شب جمعه

در شب جمعه که جانان باامیدی زنده اند

انتظار از بوی عشق و روی یاران میکشند

 

خاطراتی روی ذهن و شوق حرفی زیرلب

نور شمع و یک سبد گل یادگاری می برند

 

شان آیاتی زقرآن پیش روی لاله ها

بوی حلوایی که از جنس قرین رحمتند

 

تربت نوری که دلبسته به عطری از گلاب

روح پاکانیکه هم بال فرشته می پرند

 

قطره های اشک چشمان من و تو گلفشان

یاد یارانی که اینک در جوار داورند

 

در شب جمعه بیا دربزمگاه دلبران

قل هواللهی بخوان تا آنکه یاران میرسند

 

شوق دریایی که می بوید گل باغ بهشت

انتظار از شعله های شعر "شهپر"می کشند

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۶ساعت ۰:۱۹ قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

مطالب قدیمی‌تر