X
تبلیغات
بهشت جاودان

بهشت جاودان

09131981215

 

 

با سلام  به وب (شهپر ) خوشامدید

  برای مشاهده کامل شعر ها به قسمت عناوین مطالب در بالا صفحه مراجعه کنید

 

                                          شاعر:(مرتضی میرحسینی)

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/26ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

مسجد جامع راین

مسجدجامع به راین شاهکاری از هنر

گنبد و گلدسته هایش یلدگاری از هنر

هر ستونش جلوه گاه پیکری بالا بلند

نقش کاشی کاریش خود گلعزاری از هنر

سر دری زیبا هلالی درب پر نقش و نگار

کار دست نیک مردان شماری از هنر

سنگ حکاکی شده بر روی دیواری ستبر

یادگاری از نیاکان بود و کاری از هنر

آن وضو خانه و محراب و شبستانش چه شد

پله های پیچ در پیچش چو ماری از هنر

آنکه خواهد بار دیگر آن بنا احیا کند

مادری باید بزاید دستیاری از هنر

"شهپر" از میدان و مسجد گرچه داری خاطره

گشته پنهان پشت تالار بزرگی از هنر

لازم به توضیح است که بنای مسجد جامع راین روی میدان اصلی شهر ودرکنار درختان کهنسال چنار

حدود سیصد سال پیش  ساخته شده بود .

این بنادارای سر دری بسیار زیبا ,صفه وشبستانهای بلند با معماری قدیم جابگاه بسیار مناسبی برای 

نمازگزاران ودرایام محرم و روز عاشورا محل تجمع عزا دارا ن حسینی و دسته های سینه زنی بوده .

روی دیوار ورودی کنارسردرب و در داخل مسجد سنگ حکاکی شده ای نصب شده بودکه موقعیت وتاریخ

ساخت بنا را مشخص میساخت . 

ضمنا درسالهای نه چندان دور توسط میراث فرهنگی و باهمکاری مردم وسازمان اوقاف کاشی کاری

ستونها و سردرب ورودی ونماهاو دیوارهای اطراف شبستان ها انجام و پایان یافته بود که این امر برزیبایی

بنا به نحو چشمگیری می افزود .

متاسفانه این بنای تاریخی به بهانه ساخت مسجد به سبک امروزی تخریب وساختمان مسجد جامع

فعلی که میشد درجای دیگری و بدون از بین بردن یک چنین بنای با عظمتی ساخته شود صورت پذیرد

تا یادگار پیشینیان حفظ گردد .

+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/23ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

اسرار شگفتی های شهر راین

خواهم روم از شوق وصفا سوی دیاری

آنجا که شوم مست گل و بوی بهاری


جایی به دل آرامی راین نتوان یافت

هم گل به چمن دارد و هم نقش و نگاری


هنگام بهاران همه جا عطر گل یاس

در فصل خزان عشوه کنان چشم خماری


هر برگ گلش دفتر اسرار شگفتی است

از عهد کهن خشت و گل و ارگ و حصاری


در نیمه شبی گر بکنی قصد وصالی

چون مرغ غزلخوان که سر شاخ چناری


از آب روان بگذر و از دره و آبشار

وآنگه به سر قله زیبای هزاری


دشت و دمنش صفحه بگشوده کتابی است

در هر ورقش نقشی و عکسی ز شکاری


شهری که زیارتگه رندان جهان است

سلطانعلی و زید وشهیدان شماری


آنگونه که بوسیده لبم شیر خدا را

اینگونه لبم بوسه زده درگه یاری


در زادگهش گوهر تابنده فراوان

مهد گهر و مطلع هر شعر و شعاری


جز وصف تو چیزی نشنیدم به همه عمر

از باغ گل و کوه و تل و پای گداری


آن آب و هوایی که نشانی ز بهشت است

اینجاست گل و سبزه و سنبل به کناری


"شهپر"همه شب تا به سحر وصف تو گوید

از خاطره ها منظره هایی که تو داری

+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/22ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

رقص شمشیرها

زوز عاشورا اگر بودم فدایی می شدم

یا به رسم عشقبازان نینوایی می شدم


در میان جمع مستان خاک پای لاله ها

جرعه ای سر میکشیدم تا خدایی می شدم


رقص شمشیر و گذار نیزه هااز نینوا

چون پر کاهی به راهش کهربایی می شدم


در فرات چشم خورشید و عبور شور عشق

در کنارش مینشستم کبریایی می شدم


جای تیغ تیز شیطان بر گلوی چون گلش

بوسه ها میچیدم و او را فدایی می شدم


میزدم بوسه به دست و پای شاه شاهدان

رسم عشق و عاشقی را رهنمایی می شدم


نیستم من کمتر لز یک ذره از خاک رهش

از برای بوسه مانند گدایی می شدم


این همان بوی محمد (ص) هست چون بوی بهشت

دامنش بگرفته از یویش هوایی می شدم


"شهپر"از جور و جفای نینوا نالید و گفت

یار هفتاد و دو یار کربلایی می شدم

+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/22ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

صدای چه چه بلبل

حسین آمد حسین آمد  حسین بیقرار آمد

حسین با اهل بیت  خود به سوی لاله زار آمد


فروزان دشت و صحرا در زمین کربلا گردید

شکوفه سر زده بر شاخه ها بوی بهار آمد


میان دشت و صحرا خیمه گاهی زد چو گلزلری

چو پروانه به گرد شمع هفتاد و دو یار آمد


عجب شوری به پا کرده چه غوغا میکند بلبل

فلک حیران و سر گردان از این شور و قرار آمد


صدای پرپر بال ملایک از سماع بر خاست

برای داوری در روز عاشورا نگار آمد


به رسوایی شتابانند که گلزاری بخشکانند

نه آبی از فرات و جرعه ای از جویبار آمد


صدا آمد صدا آمد  صدای چه چه بلبل

به پا خیزید ای یاران که دشمن بی شمار آمد


به سقا گفت ای بلبل که عطشان شد گل و سنبل

روان ماه بنی هاشم خروشان با وقار آمد


لب تشنه نخورد از آب بنازم آن یل شاداب

بسوزم همچو پروانه که عاشق لاله وار آمد


علی اکبر گل رعنا نمایان شدرسول الله

عدو از ترس و از وحشت قرارش بر فرار آمد


نبردی سهمگین سر داد و چون سروی زمین افتاد

پدر بالای آن شمشاد پریشان و فکار آمد


روان شد قاسم داماد نگاهش بر عروس افتاد

به جای جشن و تخت شاد فغانی اشکبار آمد


علی اصغر که پر پر شد گل رویش مکدر شد

زمین و آسمان لرزید و بادی پر غبار آمد


صفا آمد صفا آمد  به گلشن گل نمایان شد

به پیش زینب کبری طبیب هوشیار آمد


بر فرزند بیمارش همان سجاد تب دارش

امید دین وغمخو ا ر ش به دور از کار و زار آمد


تو بیماری تو تیماری غبار غم بشوی از دل

شب وصل و شب هجران وصالی پایدار آمد


صبور آمد صبورآمد  صبوری پر فتور آمد

عنان اسب خود بگرفت و خشمش آشکار آمد


به تکبیر اذان پرداخت چنان بر قلب دشمن تاخت

ز کشته پشته ها می ساخت که دشمن تار و مار آمد


جفا کردند بر جسمش چو بلبل بر زمین افتاد

روان شد اشک چشم "شهپر"از غم بیقرار آمد



+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/22ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

نغمه الله اکبر در اذان "شهپر"

آنکه در عالم دم ازآیین یکتا می زند

یا دم از اسلام و از پیغمبر ما می زند


در جوار حق شود آرام وماند پایدار

شافعش نیکان وقید هردو دنیا می زند


نغمه الله و اکبر از بزرگی خدا

صوت شیوایی که نورش را به دلها می زند


نیست جز پروردگار من خدای دیگری

اشهد و ان لا الله را چه زیبا می زند


اشهد و ان محمد یا رسول الله به حق 

هلهله بر عرش و فرش وکهکشانها می زند


شیعیان با جان و دل بر او شهادت می دهند

اشهد و ان علی بر طاق اعلی می زند


می شتابد بر صلاه و می شتابد برفلاح

میگذارد کسب و کار حق تعالی می زند


با نوای دلکش حی علی خیر العمل

می رود در مسجد وآنجا الله می زند


بانگ تکبیر اذان از شوکت پروردگار

بر بلندای افق شیوا از آنجا می زند


لا ا لله   لا الله   لا ا لله   لا ا لله

نام رب ا لعا لمین را جای بت ها می زند


"شهپر" از خود در گذر در پیشگاه کبریا

هر که از خود بگذرد او هم خدایا می زند



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/21ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

طنین بانگ آزادی

شنیدم آن پریچهره بلند آواز می آید

قد و بالای رعنایش چو سرو ناز می آید


گلستان می شود گیتی ز رخسار گل رویش

ز بویش می شوم مست آنکه یارم باز می آید


چهانی منتظر مانده که بیند رو زیبا یش

امید دردمندان دلبری طناز می آید


درخشان صورتی دارد که همچون ماه و خورشید است

مبارک مقدمش آن یار چاره ساز می آید


نشینم بر سر راهش بریزم گل به دامانش

ببوسم صورت ماهش که با اعجاز می آید


به یمن مقدمش آرامشی ایجاد می گردد

کبوتر همدم و همراه کبگ و باز می آید


بیارامد کنون "شهپر" به پیش آن گل زیبا

طنین بانگ آزادی به گیتی باز می آید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/11ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

ماتمسرا

بهار آمد گلی در بر نداریم  ........... بیامد عید و ما مادر نداریم

در این ماتمسرای حزن و اندوه .....  چراغ روشنی در بر نداریم

بیا مادر که با این غصه و غم   .....  امید زندگی دیگر نداریم

خودت دانی که ما بی تو ملولیم ... دگر یاری به جز مادر نداریم

تو بودی لعل و یاقوت و نگینم .......  به جز یادی از آن زیور نداریم

به    ارواح   تو    و ارواح   بابا      ....رقیق و همدم سرور نداریم

                        به روح پاک و یاد و خاطراتت 

                        به جز شعر تر "شهپر"نداریم


+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/11ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

معلم

معلم باغبان غنچه های عشق می باشد

معلم رهنمای لاله های عشق می باشد


معلم شمع رخشانی که میتابد در این عالم

چراغ روشن پروانه های عشق می باشد


معلم جان جانان و امید دانش آموزان

فروغ دیده دلداده های عشق می باشد


معلم چون گلستانی صبور وبا عطوفت

پذیرای نوای نغمه های عشق می باشد


به هنگام بهار و موقع بشکفتن گلها

معلم شاهد گل وازه های عشق می باشد


بگو "شهپر" بیاموزد ز علم بیکران او

که علم او صفای خانه های عشق می باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/11ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

پدر راهنمای با سخاوت

تویی شمع شب افروزم پدر جان  ...........  تویی دلدار و دلسوزم پدر جان

تورا در آسمان می جویم ایدل    ...........   تورا در هر مکان می جویم ایدل

تو را با قطره های اشک دیده    ...........  تو را چون غنچه های نو رسیده

تو که در تابش ماه و ستاره      ...........  زدی لبخند بر رویم   دوباره

تو که در خلوت تنهایی شب    ............  برایم همچو شمعی سوزی از تب

به روی بال پرواز خیالم          ............   به چشم دل نشینی روی بالم

به هنگام شکوفا گشتن گل   ............   به وقت نغمه های شاد بلبل

سر کوهها میان دشت و صحرا...........   به وقت خواب و در هنگام رویا

تویی بر شانه ام مرغ سعادت ...........   تو بودی رهنمای با سخاوت

شهادت را به گوش من تو خواندی......   غم و اندوه  را از من تو راندی

تو چون نوری ز انوار خدایی    ...........    تو ای مرغ دل آرامم کجایی

                      شود "شهپر" فدای تو پدر جان

                     بمیرم   از   برای   تو    پدر جان

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/11ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

به یاد ساغر

یاد آن دلبر مستانه که دلدارم بود

یاد ساغر که شبی شمع شب تارم بود


یاد آن چهره زیبا و رخ چون ماهش

همدم و هم نفس و مونس و غمخوارم بود


یاد آن حلقه گوشی که همه زمزمه اش

پرده دار سمن و محرم اسرارم بود


یاد آن سینه سینای بلورین صنم

همچو آیینه نمای گل رخسارم بود


یاد آن موی پریشان و کمان ابرویش

در کمند سر زلفی و گرفتارم بود


یاد آن نرگس جادو صفتان دل ما

دایما منتظر لحظه دیدارم بود


یاد آن "شهپر"دلداده که تا آخرعمر

بادعای سحری یاد تو ای یارم  بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/11ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

ماه پیکر

باد صبا گر بگذری بر کوی دلبر

بر گو که سر را میدهم در پای ساغر 


جز در قدومت نازنین کی سر گذارم

باید دهم در راه تو صد جان دیگر


دل از فراق تو پر از رنج و عذاب است

رحمی نما ای مه جبین ماه پیکر


شرین زبانیهای تو دل برده از من

بشکن سکوتت را مزن بر جانم اخگر


سیمبن بدن بر عاشق زارت نظر کن

تا سایه ات بر سر نهد همچون صنوبر


من بی تو هیچم در جهان و در همه عمر

من با تو شادم هر زمان تا روز محشر


خاکم ولی در بارگاهت گلعزارم

پر می کشم از شوق تو بر ماه و اختر


پیرم ولی در سایه مهرت جوانم

عشقت چنین آتش زده بر جان "شهپر"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/11ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

چشم انتظار

درشب تار فراق با دیدگان اشکبار

نا امید از عشق رویش مانده ام چشم انتظار


بسته ام دل بر امید وصل آن  آرام جان

بلکه مهتابی بتابد بر دل زار و  فکار


برده از دستم قرار و بر دلم آتش زده

گشته ام مفتون آن سیمین بدن با حال زار


با دو رکعت عشق مینوشم لبان جون گلش

درد هجرش را بشویم با دو چشم بیقرار


چون امید عشق دیدم  از دو چشم نرگسش

دیده بستم بر در و چشم انتظار روی یار


کی توانم دل کنم از دامن پر مهر او

با چنین شوریدگی در خود نمی بینم قرار


با غم و افسردگی "شهپر"نمی خوابد شبی

در هوای عشق او سوزم به روز و شام تار


+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/11ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

پری روی

هاله ای از ماه را بالای بامی دیده ای

پرتو خورشید را از پشت جامی دیده ای


گوش دل بستم به در تا با خبر گردم از او

هیچ با ناز و کرشمه تو پیامی دیده ای


از پس پرده خرامان چون برآمد سرو ناز

ماه را در شب به رنگ نقره فامی دیده ای


با خم ابرو و سرخی لبش دادم سلام

رفتن جان از بدن را با سلامی دیده ای


بار غم بر دل ببستم تا کند او التفات

از پری رویان زیبا احترامی دیده ای


او خداوند من است وحاکم و فرمانروا

هرچه بنوازد مرا ابنسان غلامی دیده ای


در همه عمرم شبی با این لطافت کی گذشت

تا به صبح آید شب درویش شامی دیده ای


طالب عشقی اگر "شهپر"بباید رنج برد

تا که جان از حلق ناید دل به کامی دیده ای

+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/08ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

سرو ناز

به یادم آمد از روزی که در دام تو افتادم

چه کردی با دل و جانم که یکجا هدیه ات دادم


به دستت داده ام دل را که باشی همدم و یارم

تو آنرا سخت آزردی نکردی لحظه ای شادم


کمند زلف پر چینت فزاید بیقراریها

که در بند سر زلفت به شیدایی در افتادم


گلاب وشهد و شیرینی که میریزد ز لبهایت

به تاراج خزانم داد وکند از ریشه بنیادم


قد و بالای رعنایت چو سرو ناز می ماند

تو هم سرو دل آرایی و هم نو رسته شمشادم


صدایم کن تو که قدر صدایت را نمی دانی

که من بر این صدای عشق پر شور تو دلدادم


تو از "شهپر" ربودی دل ولی او را رها کردی

مگر جانا ندانستی جفایت داده بر بادم

+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/08ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

تو هر شب ساغرم بودی

تو از من با خبر بودی و من آنرا ندانستم

تو قلبم را بیاسودی و من آنرا ندانستم


ز چشمان خمارینت نظر کردی ومن دیدم

سرشکت گشته چون رودی و من آنرا ندانستم


سرت را روی دامانم نهادی بهر آرامش

تو با من گر چه خوشنودی و من  آنرا ندانستم


کشیدی دست پر مهرت نوازش کرده ای مارا

تو خود عین سخی بودی و من آنرا ندانستم


نهادی لب به لبهایم به شیدایی و طنازی

چنبن بر بزم افزودی و من آنرا ندانستم


چرا با من نگفتی تا کنار مرکبت باشم

بیابانها تو پیمودی و من آننرا ندانستم


چه غم دارم چو باشی غمگسارم در شب محنت

تو بیش از من غم آلودی ومن آنرا ندانستم


تو بی "شهپر" نهادی خانه را عزم سفر کردی

مرا کشتی و فرسودی و من آنرا ندانستم


ندارم چاره ای دیگر به جز لب بر لب ساغر

تو هر شب ساغرم بودی و من آنرا ندانستم

+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/08ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

ابرو کمان

میدهم جان به رهت تا که نشینی به برم

یا که از نرگس مستت بکنی با خبرم


چشم جادوی تو دل برده از این عاشق زار

روی زیبایت ندیدم تا سیه شد جگرم


با قد سرو و رخ ماه وکمان ابرویت

بخت اگر یار شود سایه ات افتد به سرم


آنهمه عشوه که از قامت سروت ریزد

کی فرامش شود یا برود از  نظرم


تو که شیرین دهنی از چه زبان بربستی

جان به لب آمد وگردیده روان اشک ترم


گر بتابی به من بی سر و پا بار دگر

شادمان گردم و بر طاق ثریا بپرم


نازنین بهر خدا رحم به "شهپر" بنما

چونکه از هجر تو بشکسته شده بال و پرم

+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/08ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

گریه های آسمان

گریه های آسمان وناله های ساز من

با خبر می سازد از درد درون و راز من


گوش دل بستم به قلب و سینه پر سوز و ساز

مرغ دل می نالد از بخت بد و نا ساز من


ظلمت شب کرده غوغایی  به پا در جان و دل

تا بسوزاند مرا و سینه پر راز من


آسمان ابری شده می بارد از چشمان ما

تا که غمها را بشوید از دل غمباز من


من زغمهای درون می نالم و این سر نوشت

بلکه غم گردد امید نقطه آغاز من


باز امشب مدعی بی باده مستی می کند

با همه بد مستی اش میلرزد از آواز من


گر سکوتش بشکند "شهپر"سراید شعر عشق

عندلیبان را کند با ناله ای دمساز من

+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/08ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

غبار غم

غمی دارم در این سینه که با اغیار نتوان گفت

نه با اغیار که با یاران کج پندار نتوان گفت


غمی که سالها با این دل غمدیده همراه است

مرا دیوانه کرد اینک  به من هوشیار نتوان گفت


چه باید کرد با این درد پنهانی که من دارم

کجا نالم که آنرا درد بی آزار نتوان گفت


دلی که آسمانش از غبار غم مه آلود است

ز دست دلبری که آنرا گل بی خار نتوان گفت


از این درد نهان و درد جانکاهم چه می پرسی

چه گویم من که اورا یار خوش کردار نتوان گفت


شب و روزم که با درد درون من شده همدم

نخوابد لحظه ای که این دیده را بیمار نتوان گفت


تو که فرزانه ای با دلبر جاهل مشو دمساز

که یار جاهل و دیوانه را دلدار نتوان گفت


زبان درکش ای "شهپر" از این گفتار درد آلود

که نزد دوست یا دشمن از این اسرار نتوان گفت

+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/08ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

بوی شبنم

غم مخور جانا که رنج وغم به پا یان می رسد

ظلمت شب می رود خورشید تابان می رسد


لکه های ابر می پاشد ز هم بار دگر

نور رخشان مه از بالا به ایوان می رسد


محفل ما گرم و پر شور و فریبا می شود

نوبت رقص گل و سرو خرامان می رسد


زاغ شرمنده به خواری افتد از بالای سرو

بلبل نغمه سرا بر باغ و بستان می رسد


گر به تیغ خارها پر خون شود برگ گلی

مرهمی بر زخم او از سوی یاران می رسد


نور شمع ورقص پروانه نوای بلبلان

بوی شبنم بوی گل عطر بهاران می رسد


ابر و باد و مه و خورشید و فلک  بار دگر

عهد و پیمان بسته و نعمت فراوان می رسد


میگسار وساقی و جام شراب و میکده

"شهپر" ساغر به دست در جمع یاران می رسد

+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/08ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

مطالب قدیمی‌تر