X
تبلیغات
بهشت جاودان

بهشت جاودان

09131981215

 

 

با سلام  به وب (شهپر ) خوشامدید

  برای مشاهده کامل شعر ها به قسمت عناوین مطالب در بالا صفحه مراجعه کنید

 

                                          شاعر:(مرتضی میرحسینی)

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/26ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

عقده گشا

آن چهره که می تابد از او نور خدا کیست؟

این مهبط افلاک پر از مهر و وفا کیست؟

نوری که درخشیده به سر تاسر عالم

بر بال ملائک و سر کوه حرا کیست؟

سیمای محمد(ص) شده چون نور رسالت

جبریل امین گفت که این بخت هما کیست؟

هر برگ گلش درفتری از ایه قرآن

کز مهر و محبت نظری کرده به ما کیست؟

این روشنی از نور جمالش به جهان است

بر ختم نوبت به جز او عقده گشا کیست؟

شرمنده و در مانده از انیم که پرسیم

این قوم ستمکار و دغل گرد شما کیست؟

شهپر به زمین جست جمالش به سما دید

خورشید چو خاموش شود شمس ضهی کیست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/12/13ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

چناران راین

ای چنارانی که با مردم صفایی داشتی

در تحیرخلق را پیوسته وا می داشتی

برنگارستان آن تندیسه صدها جلوه بود

خاطراتی را از آن در سینه ها انباشتید

چون برافتد پرده ی اصرارتان از پیش چشم

وا نمایی آنچه را در پیکر خود داشتی

شاهدان عهد سابق این زمان خوشکیده اند

عاملان را گو نهال نا امیدی کاشتید

پاس این تندیسه های خشک برما واجب است

از چه رو بر حفظ آنان حارثی نگماشتی

مومیایی کردنش هم آرزوی شهپرست

کاش برگی ُ شاخه ای مصنوع می افراشتید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/11/11ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

نگین دشت کویر

شهر راین.شهر گل . شهر هنر . مهد دلیران

مآمن دلدادگی مهر و محبت عشق و ایمان

درشب آرام و زیبا آسمانش پرستاره

باغهای  سبزو خرم دلنواز و سبزه زاران

با هوای دلنشین و آبشار و کوه و صحرا

فصل تابستان هوایش خوشتر از بوی بهاران

ارگ و بار و همچنین سرو کهنسال و چناران

خودگواهی می دهد از قدمتی بیش از هزاران

از زیارت گاه سلطان سید علی و شاه زیدش

روی بنما بر در شیر خدا آن شاه خوبان

بوی عطر لاله ها در گلشن گلهای راین 

نورافشانی کند از تربت پاک شهیدان

شهپر از راین تو می گویی سخن یا باغ و بستان

یا بهشتی چون نگین اندر کویر دشت کرمان

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/11/07ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

شهیدان شهر عشق

این خفتگان که غنچه ی نشکفته پرپرند

این غنچه های عشق که گل پاره پیکرند

این عاشقان که در ره آزادی وطن

جان داده اند و غنچه ی در خون شناورند

در گلعزار راین و گلهای خون فشان

چون لاله های سرخ بهشتی معطرند

تا زنده ایم از دل و جان یادشان کنیم

که این لاله های راینی  ناز پرورند

همچون غزال رفته به دیدار لایزال

فردا به یمن عشق فراخوان داورند

 قران به لب نهاده شهیدان شهرمان

چون مست باده از غزل نغز شهپرند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/11/07ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

شیرخدا

یادگاری زعلی مانده دراین شهر به جا

شهریاری به صفا با لقب شیر خدا

بوالبشعائر که به او شیرخدا می گویند

جد او جعفر صادق ششمین برج ولا

بارگاهش به زیارت گه رندان ماند

حرمش بوی علی داردو اعجاز شفا

چون نگینی ست که در مرکز راین بینی

افتخاریست براین مملکت عشق و صفا

دافع هر خطر و هر ستم و هر چه بلاست

چون ز اخلاص در آیی به در شیر خدا

خواهی آسوده شوی درسفر از رنج و بلا

هم طوافش کن و هم سجده و صلوات و دعا

شهپر از بادیه عشق بنوشد ساغر

تا به سر منزل مقصود رسد روز و جزا

+ نوشته شده در  شنبه 1391/11/07ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

سرو راین

نباشد در جهان سروی چو سرو ما دلآرایی

که صدها سال در راین خرمان است به شیدایی

اگر در دفتر هر شاعر هر انجمن بودی

نشانی از قد رعنای عشاق ثمن سایی

توکز اجداد دیرینم به خوبی باخبر هستی

چوخوش باشد که از رسم رسومش یاد بنمایی

زمستان و بهارو در خزان سرسبزوشادابی

چرا پنهان شدی در کوچه تنگی به تنهایی

قدوبالای رعنایت ندارد مثل و مانندی

هزاران عاشق افتاده به دامنت که زیبایی

سر هر کوی هر برزن که نامت بر زبان آید

نه تنها شمع شهر ما تو ماه عالم آرایی

شنیدم در کنارت کاج پرنقش و نگاری بود

که می آمد به سویت تا قیامت را تو برپایی

مکن شکوه که این مردم سخاوتمند با جودند

به پایت می فشانندجان اگر صبری بفرمایی

همین بیت غزل را گوش کن بشنو تو از شهپر

که شاید مردم و میراث نماید چاره فردایی

+ نوشته شده در  شنبه 1391/11/07ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

مادر

خداوندا گل زیبای من اوست         چراغ روشن شبهای من اوست

بجز مادر ندارم من پناهی               امید خلوت تنهای من اوست

زنم بوسه به دست پای مادر           که تنها یار بی همتای من اوست 

روا باشد بر بریزم گل به پایش          گلستان وگل زیبای من اوست

فدای مادری که در همه عمر          رفیق شادی وغمهای من اوست

بنازم قلب پاک بی مثالش               شراب وساغر صهبای من اوست

زنادانی شکستم قلب او را           ندانستم شه دانای من اوست

اگر مادر نباشد من ملولم               طبیب درد رنج افزاری من اوست

نمانده روشنی در دیدگانم              دوچشم روشن بینای من اوست

به شوق مادران می چرخد این دور     از این چرخش همه پروای من اوست

بدون مادرم کی گل بروید                گل سرخ وگل مینای من اوست

بدیدم درجبینش راز ورمزی              بصورت سینه سینای من اوست

نه خورشیدی برون اید نه ماهی        به لطف حق همه دنیای من اوست

شدم شیدای آن مرغ فداکار

دو بال شهپر شیدای من اوست

+ نوشته شده در  شنبه 1391/08/27ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

سخن نتوان گفت

دیگر از دلبرودلدار سخن نتوان گفت

تا که از لعل لب یار سخن نتوان گفت

عاشق آنست که جان را بدهد در ره دوست

از ستم کاری اغیار سخن نتوان گفت

شمع می سوزد و پروانه به گرد رخ او

از جفاهای شب تار سخن نتوان گفت

غنچه پر شور وطربناک دهان وا می کرد

از غم وغصه بسیار سخن نتوان گفت

بلبل از چهره ی خندان گل آمد به سخن

با غم وقلب گرفتار سخن نتوان گفت

زلف بر شانه میفشان به بر دشمن ودوست

نزد بیگانه از این کار سخن نتوان گفت

عاشق از چشم همه دور زند نغمه عشق

با همه از سر دیوار سخن نتوان گفت

سفر دکل نگشودم بجز از خلوت دوست

شهپر از کوچه بازار سخن نتوان گفت

+ نوشته شده در  شنبه 1391/08/27ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

بادیه شوق

امشب از شوق علی من جام می سرمی کشم

ناله مستانه ای با نام حیدر می کشم

هرکجا نام علی را بشنوم دیوانه وار

شهپر توفیق را تا ماه اختر می کشم

مست ومستانه بگویم یا علی دستم بگیر

باده شوق از کف ساقی کوثر می کشم

نیستم من کمتر از پروانه شمع رخش

سوزم از نور جمالش شادمان پر می کشم

می زنم دم از علی با یار می گویم سخن

بر هرای نفس دون شمشیر خنجر می کشم

بر در میخانه ام دلخسته از بار گنه

انتظار رحمت از بار پیامبر می کشم

دم به دمو هوهو کشم حق حق زنم یا هو کشم

ناله ی یا دوست را تا روز محشر می کشم

باده می نوشم زجان هستی مولا علی

جام در دست و شراب از شعر شهپر می کشم

+ نوشته شده در  شنبه 1391/08/27ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

صفای روستا

اگر سی سال خدمت کرده ام من با شکیبایی

شدم همیارو غمخوار کشاورزان روستایی

تعاون شد مددکار همین خوبان زحمت کش 

همه همت نمودیم بهر هر کاری به همرایی

کمر بستیم در رفع پریشانی در این میدان

رها گردیده دهقانان ز بند و رنج و تنهایی

غم و شادی یاران را چو بلبل هم نوا گشتیم

ز مشکلها گذر کردیم با رسم هم آوایی

به هنگام پریشانی و در وقت گرفتاری

شریک رنجشان بودیم رفیق شور شیدایی

به پرواز امدیم تا انکه شادی را برافشانیم

تعاون این چنین آمد به گلزار شکوفائی

از آن رو میکشد شهپر به شادی پر در این وادی

صفای روستا بود و فضای بی من ومایی

+ نوشته شده در  شنبه 1391/07/29ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

عقده گشا

وقت آن شد که به درگاه رضا ناله کنم

نزد محبوب ترین خلق خدا ناله کنم

بوسه بر خاک در عقده گشایش بزنم

پیش آن راحت جان شاه ولا ناله کنم

همچو زواران مشتاقش در آن دارالسرور

در مقام شامخ موسی الرضا ناله کنم

همچو آهو در کمند و بند صیاد زمان

در حضور آن غریب آشنا ناله کنم

بر دل سودائیم سودای آن آرام جان

دارم و خواهم به کویش بیصدا ناله کنم

با سرود اشتیاق شعر شهپر نزد شاه

باریابم چون فقیری بینوا ناله کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/06/06ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/03/03ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

گلزار شهدای راین

این خفتگان به عطر شهیدان معطرند

این لاله های گلشن سرسبز مادرند

درگلعزار راین گلهای خونفشان

این غنچه های عشق که گل پاره پیکرند

این عاشقان که درره ازادی  وطن

جان داده اند وغنچه درخون شناورند

تا زنده ه ایم ازدل وجان یادشان کنیم

کاین لاله های راینی  ناز پرورند

همچون غزال رفته به دیدار لایزال

فردا به یمن عشق فراخوان داورند

شهپر به یاد جمله شهیدان شهر عشق

با یک سبد غزل به تمنای  کوثرند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/09ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

غنچه شکفته

غنچه باغ دلم قصد شکفتن دارد

راز پنهان مرا همت گفتن دارد

بر سر کوی تو افتاده ام ای ماه به خاک

مددی کن که جنون میل نرفتن دارد

با غم عشق تو در دام بلا افتادم

به رهت چشم دلم شرم زخفتن دارد

نازنینا قدمی رنجه نما بر چشمم

خاک پای قدمت با مژه رُفتن دارد

غم هجران تو را با غزلی شرح دهم

راز دل گویمت و شرط نهفتن دارد

نغمه عشق که می گفت به گل بلبل مست

خوش سرودی است که از غنچه شنفتن دارد

شهپر از دیدن گل سیر نگردد هرگز

غنچه شوق دلش قصد شکفتن دارد  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

زلف چلیپا

دل گرفتار قد سرو دل آرای تو شد

چشم ما مات سر زلف چلیپای تو شد

عشوه ریزد زدو چشم تو به جان و دل ما

مست چشمان خمار و قد و بالای تو شد

پرتو ماه رقیب رخ ماهت نشود

گر چه خورشید دلم گلرخ زیبای تو شد

بوی مشک ختن و نافه آهوی ختا

همنشین چمن و باغ مصفای تو شد

گل عزیز است سزد سر بنهی در قدمش

عطر گیسوی توام مشک سمن سای تو شد

رقص پروانه به گرد رخ نورانی تو

شمع را سوخت ولی واله و شیدای تو شد

بلبل نغمه سرا وقت سحر شد به چمن

شهپر از ناله او همدم آوای تو شد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

غزل عشق

در تاب و تب خلوت این سینه نشستی

بیگانه زما گشتی و آیینه شکستی

باور نکنم رفتی و از ما بگذشتی

از عاشقی و نغمه مستانه گسستی

با یاد سر زلف تو پیوند و قراری

بستیم و ندادیم به کس غیر تو دستی

بر چشم غزالت نظری کردم و دیدم

آن گوهر غلطان چو به من چشم نبستی

بیهوده سرودم غزل عشق ولیکن

خندیدی و گفتی تو همان عاشق و مستی

چون جام شراب است لب نوش تو ای ماه

انگار که دردی کشی از عهد الستی

بر لوح دلم پای نهادی به خیالت

از سوز دل شهپر بیچاره نرستی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

یاقوت خام

ای لبت چون لعل و رویت نقره فام

خاطراتت روضه ی دارالسلام

یارب این شوریده دل در پیش ما

خوش بتابد همچنان ماه تمام

گل فروشان جمالش جملگی

کی شود بی عشق رویش شادکام

ناوک چشمش به هر سو می رود

زلف پر پیچش چنین گسترده دام

من ندارم منتی تا بر سرش

ریزم از اشک روان یاقوت خام

سال ها ما در رهش جان داده ایم

می نماید نیم چشمی والسلام

شهپر امشب واله و سرمست اوست

مست و شیدای گل رویش مدام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/04ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

در آغوش تو بودم

خرم که شبی همدم آغوش تو بودم

مدهوش تو و عطر بناگوش تو بودم

آن گردن خوش شیب و هوس پرور و زیبا

بر گردن و بر گونه و بر دوش تو بودم

لعل لبت آنگونه شکر در دهن انداخت

آن شب که چو جامی به لب نوش تو بودم

آن خرمن گیسوی تو چون سنبل افشان

بر قامت زیبای سیه پوش تو بودم

از بوسه ی لعل لب تو خسته نگردم

صد بار اگر بر لب دل جوش تو بودم

هرگز نرود خاطرم از شوق وصالت

آن شب که سراسیمه در آغوش تو بودم

این قامت رعنا و لب و سینه و اندام

من شهپر دلداده که مدهوش تو بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/04ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

حدیث عشق

حدیث عشق ناکامم چو شام تار می ماند

امید و آرزوهایم بر دلدار می ماند

اگرچه کشتی طوفان زده بر موج دریاهاست

سرشک دیده ما در کنار یار می ماند

وفا و رحم و شفقت نیست روی از ما نهان کردن

بریزم اشک غم هر شب که او بیدار می ماند

نماند گر نشانی از دل زار و پریشانم

نشان از گل به روی شاخه گلدار می ماند

شکنج زلف پر چینش فزاید بی قراری را

درازی شبان تار برِ تب دار می ماند

جفاکاری نمودی با من بیچاره و حیران

حکایت سال ها در خاطرِ اغیار می ماند

زدم بر دامن زلفش دو دست عذر خواهم را

ز بویِ مشک گیسویش خُتن بیکار می ماند

فغان و ناله ی شهپر زِ دست باوفا دلبر

در این دنیای بی سامان به حال زار می ماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/04ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  |