بهشت جاودان

09131981215

 

 

با سلام  به وب (شهپر ) خوشامدید

  برای مشاهده کامل شعر ها به قسمت عناوین مطالب در بالا صفحه مراجعه کنید

 

                                          شاعر:(مرتضی میرحسینی)

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۶ساعت ۰:۳۳ قبل از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

گوهرشناس

نوایی ساز کن مطرب  طرب انگیز و بزم آرا

که تا سرمست گرداند من شوریده شیدارا

 

بخوان دلشاد آهنگی بزن برساز خود چنگی

رهایم کن ز دلتنگی بشویم اشک و غمهارا

 

زمین چون لانه ای تنگ است  غم و رسوایی ننگ است

همه جایش پر از سنگ است کجا باید نهم پا را

 

زند زاهد دم از جنت  یکی سر شاراز مکنت

نمیخواهم من این لذت  رهانم هر دو دنیارا

 

چه آسان میبری دل را  چه ارزان میخری جان را

گرفتی سخت دنیا را رها کن خواب و رویا را

 

برو گوهر شناسی گو  که گوهر را شناسد او

ز روی معرفت گوید بهای در و دریا را

 

چنان پرورده ی عشقم  چنان سرمست در عیشم

که از درگاه او گیرم سراغ باغ طوبی را

 

چرا با ما سر جنگی چرا در فکر نیرنگی

برو بر دامن داور بزن دست تمنا را

 

اگر چه درد "شهپر" درد هجران و غم عشق است

بجز وصلش نخواهد او  نه اینجا را نه آنجا را

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۲ساعت ۱۹:۲۷ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

گل خندان

آنجا که تویی منزل جانان بود آنجا

منزلگهی از روضه ی رضوان بود آنجا

 

هر چند گل و سبزه و سنبل چمن آراست

میلی نکنم چونکه گلستان بود آنجا

 

از شوق لبت طوطی جانم بکشد پر

آری چه کنم چون شکرستان بود آنجا

 

کی سرو سهی فارغ فرزانه برقصد

وقتی چو تویی سرو خرامان بود آنجا

 

درد دل من چون نبود قابل درمان

جایی بنهم پای که درمان بود آنجا

 

بر دامن خود بوی گل و عطر میفشان

عطر نفست ای گل خندان بود آنجا

 

مستند و غزلخوان چو اگر آنهمه بلبل

عیش و طرب از آن شه خوبان بود آنجا

 

"شهپر"نکند میل غزلخوانی بلبل

زیرا صنمی شاد و غزلخوان بود آنجا

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۲ساعت ۱۹:۲۴ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

قصه شیدایی

همه جا صحبت ما هست و ز تنهایی ما

همچو عنقا که زده دست به رسوایی ما

 

قصه ی لیلی و مجنون شده مشهور جهان

در جهان هست کنون قصه ی تنهایی ما

 

شهرت عشق بلند از هنر معشوق است

همچو یوسف که شد از عشق زلیخایی ما

 

روزی این عشق نهان بر تو عیان میگردد

آنچنان رفته فلک روح مسیحایی ما

 

گر چه تنهای جهانم من از او میخواهم

که نیفتد به کمند غم تنهایی ما

 

صحبت از عشق دو دو دلداده شنیدم بسیار

نبود صحبت عشقی به زیبایی ما

 

گرچه "شهپر"سخن از عشق نهان میگوید

راز این عشق عیان گشته ز شیدایی ما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۲ساعت ۱۹:۲۱ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

بوی زلفان

ای آنکه در وصالت گسترده بال جانها

دل بیقرار رویت    رویت قرار دلها

 

تابیده طلعت تو در این جهان سراسر

از هیبتت بلرزد پا تا به سر ستونها

 

مست از شراب عشقت اهل تمام عالم

وقتیکه می تراود از لعل تو سخنها

 

پر غلغله بگردد سرها ز بوی زلفت

صد ولوله فتاده از عشق تو به دلها

 

با روی خود بتابان بر این دل فسونگر

تا شوق دیده بارد بر پهنه ی چمنها

 

دیدم که حسن رویت از گلسرا برآمد

از عطر دلنوازش گویی شکفته گلها

 

با صبر و بیقراری "شهپر" در انتظاری

تا جان ز لب بر آری با ناله و فغانها

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۲ساعت ۱۹:۱۸ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

بوسه دلدار

این دل دیوانه ام در طلب یار سوخت

مستی مرا چنین بوسه ی دلدار سوخت

 

گل به چمن میزند بوسه ی دلدادگی

غنچه ی نشکفته را مرغ چمنزار سوخت

 

میبرد از چه برون پیرهن پر زخون

یوسف گم گشته را دشمن غدار سوخت

 

حاصل عمر گران در بر دیوانگان

خانه و کاشانه را یار ستمکار سوخت

 

جاهل و دیوانه گر همدم فرزانه شد

عالم فرزانه را جاهل جبار سوخت

 

عاَشق شوریده را عشق بسوزد رواست

شاهدو پروانه را شمع شب تار سوخت

 

خاک در عاشقان به ز بر جاهلان

"شهپر"بیچاره را یار جفاکار سوخت

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۲ساعت ۱۹:۱۵ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

جمال خوبویان

برجمال خوبرویان زلف را افشان خوش است

عشوه و طنازی و ناز از پری رویان خوش است

 

زاری و مسکینی و افتادگی از عاشقان

دلبران را دلبری بر خاطر ایشان خوش است

 

اختلاط خوبرویان نیست رسم عاشقی

امتناع و شرم و تمکین از نکو رویان خوش است

 

بس جفا و جور از خوش پیکران باید کشید

صبر بی پایان ما بر دلبر جانان خوش است

 

از لب شیرین زبانان تلخ گوییها نکوست

زهرسوزنده ز تیر و ترکش مثرگان خوش است

 

هر چه از زیبا رخان بر ما رسد شیرین بود

با نگاهی عالمی را میکنی ویران خوش است

 

عابدان را یک نظر از راه خود بیرون کنی

دلربایی اینچنین از سوی دلداران خوش است

 

شعر "شهپر"گر چه توصیفی است از عشق مجاز

در نظر بازی غزلهای تو در عرفان خوش است

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۲ساعت ۱۹:۳ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

شور مستی در بهاران

آمده نوروز و گردیده جهان همچون بهشت

میشود آغاز از نو زندگی و سرنوشت

 

نرم نرمک غنچه ها باز و گلستان میشود

سنبل و سوسن دمیده از دل هر خاک وخشت

 

مردم از شوق بهاران رهسپار کوه و دشت

بلبلان هم نغمه خوان بر شاخسار و طرف کشت

 

این طبیعت عشق هست و هر طرف وجه خدا

نیست حاجت بر در دیر و کلیسا و کنشت

 

دشت و صحرایی چنین زیبا به روز سیزده

با چنین یمنی چه کس نحسی بر این ایام هشت

 

الغرض کل نظام آفرینش نغمه خوان

این غزل را "شهپر"از شوق بهار و گل نوشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۲۰:۱ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

روضه رضوان

آنسان به جهان آمد و اینسان ز جهان رفت

گریان به جهان آمد و خندان ز جهان رفت

 

آنکس که بیاید نرود از تو جهان کیست

زیر و زبر و گبر و مسلمان ز جهان رفت

 

از دار فنا نزد شما گر چه برفته است

سر خوش به سوی روضه ی رضوان ز جهان رفت

 

چون شربت نوشی ز حریفان نچشیده است

دیر آمد و اکنون به شتابان ز جهان رفت

 

او عاشق و سر مست ازل تا به ابد بود

با مهر و وفا ذاکر قرآن ز جهان رفت

 

چون لذت عقبی به دنیا نفروشد

از عالم هستان به گلستان ز جهان رفت

 

این"شهپر"شوریده در این خاک که خفته است

با عشق و صفا شاد و غزلخوان ز جهان رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۹:۵۷ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

حقیقت

قفلی زده ای بر در انبار حقیقت

تا کس نبرد حاصل اسرار حقیقت

 

هر کس به طریقی بکند وصف درون را

با آنکه ندارد خبر از کار حقیقت

 

گوید سخنی را به یقین و به روایت

با آنکه به خلوت کند انکار حقیقت

 

در کیسه ی سر بسته اگر هست متاعی

بهتر که گذاری سر بازار حقیقت

 

ای آنکه ندانی تو در این کیسه چه رازی است

از چه شده ای سخت خریدار حقیقت

 

باور مکن از آنچه نداری تو نشانی

چون میشوی آخر تو گرفتار حقیقت

 

مخلوق اگر پی ببرد راز خدا را

بر هم بزند نظم جهاندار حقیقت

 

"شهپر"تو خود اندیشه کن از عالم هستی

تا خود بگشایی در اسرار حقیقت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۹:۵۵ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

زخم زبان

گذرم اگر بیقتد به دیار و آشیانت

ز سر صفا ببوسم رخ زیبا و دهانت

 

همه شب در انتظارم که سحر به کویت آیم

چه کنم که باال بسته نرسم به آشیانت

 

دل آزرده ی مارا تو اگر ز غم رهانی

بکنم تن و سر و جان همه را فدای جانت

 

بنهی اگر ز رحمت قدمی به دیدگانم

به رهت گلاب پاشم به هوای گلفشانت

 

تو درخشنده تر از نور مه و ستارگانی

چو پری که پر گشایی برسی به کهکشانت

 

تو همان بلبل شوریده ی باغ و بوستانی

زچه رو توان براند به نهیب باغبانت

 

مزن ای مرغ سحر خیز تو به نیمه شب به "شهپر"

طعنه های عاشقانه همه با زخم زبانت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۹:۵۳ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

خال هندو

گلستانها همه شرمنده از زیبایی رویت

تمام سروها در مانده اند از قد دلجویت

 

تو چون مه میدرخشی در شب تاریک و ظلمانی

و میتابی به جمع جان نثار خال هندویت

 

به اقیانوس می مانی و آرام است چشمانت

به دریای خروشان داده ای امواج گیسویت

 

دهان چون وا کنی صد غنچه وا گردد در این بستان

بهاران باز میگردد ازآن انفاس خوش بویت

 

پریشان گشته ام زیرا نبودم لایق عشقت

و گرنه میشدم همصحبت و بازو به بازویت

 

اگرچه من خطاکارم ولیکن آرزو دارم

که در هنگام مردن سر گذارم روی زانویت

 

میان عاشقان سینه چاکت در غزلخوانی

نشان از افتخار است اینکه "شهپر"شد غزل گویت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۹:۵۱ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

ساقی دوران

این جهان درد وغم و غصه فراوان دارد

         قصه ای پر شرر از دوری و هجران دارد

نبود درد فراقی به جگر سوزی هجر

         که در آن سوز وغم و ناله و حرمان دارد

دیده بودم غم جانسوز فراوان لیکن

          غم هجران نه دوایی و نه درمان دارد

بی تو ای سرو روان از غم هجران چه کنم

          که شب بی سحرم  شام غریبان دارد

بر سر کوی تو بنشینم و فریاد زنم

         تا بدانی که غمت سوز فراوان دارد

دل به شوق نگهی بر گل رخسار تو بود

          چونکه این دل هوس دلبر جانان دارد

"شهپر "ازساغر و صهبا بطلب بوی وصال

            که شراب ازلی ساقی دوران دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۹:۴۹ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

زلف پرچین

مهر روی آن پریچهره مرا دیوانه کرد

چلچراغ چهره اش روشن تمام خانه کرد

 

بر دل آن آشنا ننشست از آهم شرر

لیک نور طلعتش روشن دل بیگانه کرد

 

در شب تاریک زلفش گم شدم با بوسه ای

زلف پر پیچش ز آهم خانه را ویرانه کرد

 

مست و دیوانه شدم من از فروغ روی او

بر رخم شادی طراوید و مرا مستانه کرد

 

دوریش آتش به جانم زد ز اشک دیده ام

خون روان گردید و دریا را ز خون پیمانه گرد

 

آیتی خواندم ز توحید و به مسجد چون شدم

همچو بت بنشست و خود محراب را بتخانه کرد

 

از دل "شهپر" چو بشنید این حدیث عشق را

دیدگان را پر ز اشک شوق از این افسانه کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۹:۴۶ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

بوی شبنم

غم مخور جانا که رنج و غم به پایان می رسد

ظلمت شب می رود خورشید تابان می رسد

 

لکه های ابر میپاشد ز هم بار دگر

نور رخشان مه از بالا به ایوان می رسد

 

محفل ما گرم و پر شور و فریبا میشود

نوبت رقص گل و سرو خرامان می رسد

 

زاغ شرمنده به خواری افتد از بالای سرو

بلبل نغمه سرا بر باغ و بستان می رسد

 

گر به تیغ خارها پر خون شود برگ گلی

مرهمی بر زخم او از سوی یاران می رسد

 

نور شمع و رقص پروانه نوای بلبلان

بوی شبنم بوی گل عطر بهاران می رسد

 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک بار دگر

عهد و پیمان بسته و نعمت فراوان می رسد

 

میگسار و ساقی و جام شراب و میکده

"شهپر" ساغر به دست در جمع یاران می رسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۹:۳۷ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

صبح روز قیامت

زهی ز بوی بهشتی که همچو روی توباشد

روم به سوی دیاری  که ره بسوی تو باشد

 

اگر که چشم من افتد به نور تایش خورشید

گمان کنم که نشانی ز رنگ و روی تو باشد

 

زبخت تیره اگرچون به چاهی افتادم

دو چشم منتظر من فقط به سوی تو باشد

 

ز اشک دیده ی من خون اگر روان گردد

خدا کند ره اشکم به سوی جوی تو باشد

 

کجا روم که ببویم شمیم عطر گل آنجا

مگر به گلشنی آیم که عطر و بوی تو باشد

 

وفا و قهر تو بر کام دل بود یکسان

چرا که هر دو شکربار وطبع خوی تو باشد

 

به صبح روز قیامت به هر گذر "شهپر"

دو چشم منتظر او به جستجوی تو باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۹:۳۳ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

معلم

معلم باغبان غنچه های عشق میباشد

معلم رهنمای لاله های عشق میباشد

 

معلم شمع رخشانی که میتابد در این عالم

چراغ روشن پروانه های عشق میباشد

 

معلم جان جانان و امید دانش آموزان

فروغ دیده ی دلداده های عشق میباشد

 

معلم چون گلستانی پر از گلهای رنگارنگ

پذیرای نوای نغمه های عشق میباشد

 

به هنگام بهار و موقع بشکفتن گلها

معلم شاهد گل واژه های عشق میباشد

 

بگو "شهپر" بیاموزند ز علم بیکران او

که علم او صفای خانه های عشق میباشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۷:۴ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

آتش می

زنده میباشند نیکان گرچه اکنون مرده اند

مرده دیوان و بد اندیشان که اکنون زنده اند

 

آنکه افتاده برون از پرده ی تقوی خویش

بی گمان در روز محشر نزد خود شرمنده اند

 

دُرد نوشان بین که اشک از چشم ساغر میخورند

خون دل با آتش سینه به جوش آورده اند

 

سافیا این سینه را از آتش می سوختی

مطربی آور نوازد چونکه دل افسرده اند

 

گر دل رندان و بد خویان پر از رنج و غم است

پس چرا نیکان از این رندان چنین آزرده اند

 

حاسدان جز رشک و حسرت حاصلی نگرفته اند

عاشقان را بین که در وصلش روان پرورده اند

 

گوشه گیری کن ز عالم خون دل را نوش کن

نیک مردان گوشه ای بنشسته و خون خورده اند

 

رو کن ای "شهپر"به مستی و تو با مستان نشین

چونکه آنان چون تو ترک ملک و هستی کرده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۷:۲ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

قصه عشق رویایی

دل و دینم سفر کرده به پیش ما نمی آید

چه سودایی به سر کرده که پیش ما نمی آید

 

سر زلف پریشان را که بویی از ختن دارد

چو حلقه در کمر کرده به پیش ما نمی آید

 

به دامان هی فشاند اشک و مروارید  چشمان را

به دامانش گهر کرده به پیش ما نمی آید

 

دل زار مرا او با جفاکاری برنجاند

ز دیدارم حذر کرده به پیش ما نمی آید

 

به تلخی جان دهم تا برلبانم لب گذارد او

به لبهایش شگر کرده به پیش ما نمی آید

 

به هر شب شعلهٌ عشقش جهانی را بسوزاند

منور چون قمر کرده به پیش ما نمی آید

 

اگر با تیر مژگانش کند پر خون دل مارا

چو از قلبم گذر کرده به پیش ما نمی آید

 

همه شب خون بریزد جای اشک از دیده ی"شهپر"

چنین شب را سحر کرده به پیش ما نمی آید

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۷:۰ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

به پیش ما نمی آید

دل و دینم سفر کرده به پیش ما نمی آید

چه سودایی به سر کرده که پیش ما نمی آید

 

سر زلف پریشان را که بویی از ختن دارد

چو حلقه در کمر کرده به پیش ما نمی آید

 

به دامان هی فشاند اشک و مروارید  چشمان را

به دامانش گهر کرده به پیش ما نمی آید

 

دل زار مرا او با جفاکاری برنجاند

ز دیدارم حذر کرده به پیش ما نمی آید

 

به تلخی جان دهم تا برلبانم لب گذارد او

به لبهایش شگر کرده به پیش ما نمی آید

 

به هر شب شعلهٌ عشقش جهانی را بسوزاند

منور چون قمر کرده به پیش ما نمی آید

 

اگر با تیر مژگانش کند پر خون دل مارا

چو از قلبم گذر کرده به پیش ما نمی آید

 

همه شب خون بریزد جای اشک از دیده ی"شهپر"

چنین شب را سحر کرده به پیش ما نمی آید

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت ۱۶:۵۷ بعد از ظهر  توسط سید مرتضی میرحسینی  | 

مطالب قدیمی‌تر